عمری است
که تک چرخ می زنم
روی خط ماه و
دور دایره ی روی ماهت می گردم
با سرعت نور،
عمری است
با سرعت نور
می پرم از سر خویش و
بالا می روم از عمودی افق تنت
مثل دیوانه ها
و تا طلوعت فرود نمی آیم
تا طلوعت را فرود نیاورم
بر دست های خویش و
از نزدیک نبینمت
و لمس نکنم جرم نورانی لبانت را
هر گز فرود نمی آیم
مگر تو نه ماه منی
ماه من!
عمری است
که خیره به لب هات بوده ام
عمری است
که گرسنه،
مبهوت زیبائی ات
بر کف پیاده رو ها، پیاده شده ام
از خودم
و لب هایم
محل عبور عابر پیاده ی همه ی لبخند هایت بوده است
و گرد ناک،
از سال های بی بهار پیراهنی
که در آن نبوده ای
عبور کرده ام
عمری است ، این جا،
این طرف، من شاعرم
و جاذبه ی زمین را
در کنار جاذبه ات از دست داده ام
سن ام اکنون به یک متر می رسد
که به پای نقطه چین هایی که گذاشته ای
مانده ام و
پیر شده ام
و حس می کنم
که پیکر زمین
دارد زیر دستم متلاشی می شود
و من مرکز کنترل اعصابم یخ زده است
و برق لبانم هم قطع شده
از پلکان هواپیما که بالا می روم
خواب تو را می بینم
پول تو جیبی ام تمام کرده ام
همه ریخته ام در صندوق صدقات
که تو صادق بمانی
که الف قامت تو دروغ نماند
راست بماند همچنان
و گردی بر راستی الف قامتت ننشیند
و به صدای تو عادت کرده ام
که بمیرم
در دور ترین فاصله
بی رمق افتاده ام اکنون
بر لب های خودم
انگار از گلوئی بی آواز و بی سطر
و از آخرین بار
که از لالائی تو به خواب رفتم
یک عمر تمام می گذرد.
اکنون بیدارم
و فکر می کنم
در کجای این لحظه باید با تو باشم
عمری است که من
با کلماتی محو
به دنبال آدرس لبانت می گردم
هر جا،
و هر جا باشم
باد هی مرا می آورد
در بن بست کوچه ی شما می اندازد
در خواب و بیداری
و چون کاغذ پاره ای
تابم می خورم
به دور درب بسته ی حیاطتان
تو کجائی
که من یک عمر
دارم خودم را از یاد می برم